سعدى
146
بوستان ( فارسى )
روا باشد « 1 » ار پوستينم درند * كه طاقت ندارم كه مغزم برند حكايت عضد را پسر سخت رنجور بود * شكيب از نهاد پدر دور بود يكى پارسا گفت از روى پند * كه بگذار مرغان وحشى ز بند قفسهاى مرغ سحرخوان شكست * كه در بند ماند چو زندان شكست ؟ 3020 نگه داشت بر طاق بستانسراى * يكى نامور بلبل خوشسراى پسر صبحدم سوى بستان شتافت * جز آن مرغ بر طاق ايوان نيافت بخنديد كاى بلبل خوشنفس * تو از گفت خود ماندهاى در قفس ندارد كسى با تو ناگفته كار * و ليكن چو گفتى دليلش بيار چو سعدى كه چندى « 2 » زبانبسته بود * ز طعن زبانآوران رسته بود 3025 كسى گيرد آرام دل در كنار * كه از صحبت خلق گيرد كنار مكن عيب خلق اى خردمند فاش * بعيب خود از خلق مشغول باش چو باطل سرايند مگمار گوش * چو بىستر بينى بصيرت بپوش حكايت شنيدم كه در بزم تركان مست * مريدى دف و چنگ مطرب شكست چو چنگش كشيدند حالى به موى * غلامان و چون دف زدندش به روى 3030 شب از درد چوگان و سيلى نخفت * دگر روز پيرش بتعليم گفت نخواهى كه باشى چو دف روى ريش * چو چنگ اى برادر سر انداز پيش * * * دو كس گرد ديدند و آشوب و جنگ * پراكنده نعلين و پرنده سنگ يكى فتنه ديد از طرف برشكست * يكى در ميان آمد و سر شكست
--> ( 1 ) . دارم . ( 2 ) . عمرى .